علم واقعی پشت داستان فرانکنشتاین چیست؟

علم واقعی پشت داستان فرانکنشتاین چیست؟

برای بسیاری از ما که معرفی دکتر فرانکنشتاین و هیولایش را از فیلم‌ها به دست آورده‌ایم، خواندن رمان فرانکنشتاین؛ یا پرومته جدید مری شلی برای اولین بار می‌تواند تجربه‌ای شگفت‌انگیز باشد. فیلم استودیوی یونیورسال محصول ۱۹۳۱ به خودی خود یک اثر کلاسیک است، اما به پیچیدگی فلسفی و علمی اثر اصلی نزدیک نمی‌شود. با وجود اینکه مری شلی در زمان نوشتن اولین پیش‌نویس داستانش در مورد پزشکی که هیولایی از اعضای بدن مردگان می‌سازد، تنها یک نوجوان بود، اما با علم پزشکی زمان خود به خوبی آشنا بود. دو پیشرفت علمی معاصر – که هر دو درگیر کاوش در مرزهای بین زنده و مرده بودند – به طور برجسته در رمان نقش دارند. مورد اول کشف این بود که گاهی اوقات احیای افرادی که به نظر می‌رسید بر اثر غرق شدن جان خود را از دست داده‌اند، امکان‌پذیر است، و مورد دوم رشته نوظهور الکتروفیزیولوژی بود که تأثیرات الکتریسیته بر بافت‌های حیوانی را بررسی می‌کرد.

در سال ۱۷۹۵، حدود دو سال قبل از تولد مری شلی، مادرش، فیلسوف مری ولستونکرافت، خود را از پلی روی رودخانه تیمز در لندن به پایین پرتاب کرد. او به شدت افسرده بود و مدت کوتاهی قبل از اقدامش در نامه‌ای نوشته بود که امیدوار است از «مرگ ربوده نشود». این در واقع نگرانی معقولی بود، زیرا در نیمه دوم قرن هجدهم پزشکان شروع به درک غرق شدن به عنوان یک وضعیت قابل برگشت کرده بودند. کشف شده بود که برخی افراد تقریباً غرق شده که مرده به نظر می‌رسیدند، می‌توانستند با بیرون کشیدن سریع از آب و انجام اقدامات احیا، احیا شوند. در سال ۱۷۷۴، دو پزشک به نام‌های ویلیام هاوز و توماس کوگان، انجمن سلطنتی انسانی لندن را برای اطلاع‌رسانی به عموم در مورد تکنیک‌های احیا تأسیس کردند. در آن زمان، مکانیسم‌های احیا هنوز به خوبی درک نشده بود. برخی از روش‌های توصیه‌شده، مانند وارد کردن هوا به مجرای تنفسی قربانی و انجام فشارهای شکمی، ممکن است مؤثر بوده باشند، در حالی که برخی دیگر، مانند فصد و تجویز تنقیه دود تنباکو، احتمالاً اینطور نبودند. با این حال، برخی از افراد با موفقیت احیا شدند.

به طور متناقضی، کشف این موضوع که گاهی اوقات حتی پس از مرگ ظاهری هم می‌توان افراد را نجات داد، راه را برای اضطراب‌های جدیدی باز کرد. از آنجایی که پیشگیری از غرق شدن به یک کمپین آموزشی گسترده برای عموم نیاز داشت، مردم عادی مجبور شدند با این دانش دست و پنجه نرم کنند که نیروهای زندگی می‌توانند به طور موقت در بدن معلق شوند بدون اینکه به طور کامل خاموش شوند. یکی از نتایج این بود که ترس از زنده به گور شدن افزایش یافت و بازاری برای به اصطلاح «تابوت‌های ایمنی» ایجاد شد که به فردی که زودتر از موعد به خاک سپرده شده بود، اجازه می‌داد تا برای نجات دادن علامت بدهد. در همین حال، دانشمندان روی غرق شدن به عنوان یک روش تجربی تمرکز کردند. با غرق کردن و کالبد شکافی حیوانات آزمایشگاهی، آنها توانستند نحوه مرگ ناشی از غرق شدن را توصیف کنند که این امر رابطه فیزیولوژیکی بین تنفس و زندگی را روشن کرد.

مری ولستونکرافت، همانطور که مشخص شد، قرار بود به جمع نجات‌یافتگان از غرق شدن بپیوندد. گروهی از قایقرانان بدن بی‌هوش او را از آب بیرون کشیدند و او را احیا کردند. او بعداً نوشت: «فقط می‌توانم افسوس بخورم که وقتی تلخی مرگ گذشت، به طور غیرانسانی به زندگی و بدبختی بازگردانده شدم.» او دو سال بعد، حدود ده روز پس از به دنیا آوردن مری شلی، بر اثر تب نفاس درگذشت. احیای او و ناامیدی‌اش از نجات، در فرانکنشتاین طنین‌انداز می‌شود، جایی که تراژدی با تلاش عجولانه برای زنده کردن مردگان آغاز می‌شود.

دومین تأثیر علمی مهم بر مری شلی از رشته نوظهور الکتروفیزیولوژی ناشی شد. در دهه ۱۷۸۰، دانشمند ایتالیایی لوییجی گالوانی شروع به بررسی تأثیر الکتریسیته بر بافت‌های حیوانی کرد. او دریافت که با عبور جریان الکتریکی از رعد و برق یا یک دستگاه الکتریکی از طریق اعصاب یک قورباغه مرده، می‌توان باعث لگد زدن و تکان خوردن پاهای قورباغه شد. او در سال ۱۷۹۱ مقاله‌ای منتشر کرد و کشف خود را اعلام کرد که عضلات و اعصاب حیوانی حاوی نیروی الکتریکی ذاتی هستند که او آن را «الکتریسیته حیوانی» نامید.

چند سال بعد، برادرزاده گالوانی، فیزیکدان جیووانی آلدینی، یافته‌های عموی خود را با یافته‌های الساندرو ولتا (مخترع اولین باتری الکتریکی) ترکیب کرد تا مجموعه‌ای از آزمایش‌ها و نمایش‌های نمایشی را در سراسر اروپا به صحنه ببرد. او در مقابل جمعیت تماشاگران متحیر، از جریان‌های الکتریکی برای تحریک حرکت در اجساد حیوانات تکه تکه شده استفاده کرد. به عنوان مثال، سر یک گاو نر را به لرزه درآورد و چشمانش را باز کرد.

بدنام‌ترین آزمایش آلدینی در ژانویه ۱۸۰۳ در کالج سلطنتی جراحان لندن انجام شد. آلدینی جریان الکتریکی را به جسد جورج فاستر، مجرمی که به تازگی به دلیل غرق کردن همسر و فرزندش اعدام شده بود، اعمال کرد. بدن دچار تشنج شد و اعمال جریان به صورت باعث بسته شدن فک و باز شدن چشم ها شد. برای تماشاگران حیرت زده، به نظر می رسید که بدن دوباره تقریباً زنده شده است. کاریکاتوری در روزنامه، آلدینی را به تصویر کشید که فاستر را از چنگ شیاطین جهنم بیرون می کشد. نمایش‌های آلدینی، همانند کشف احیای تقریباً غرق‌شدگان، پرسش‌های علمی و فلسفی جدیدی را در مورد ماهیت زندگی برانگیخت.

مری شلی در تابستان ۱۸۱۶، هنگامی که اولین پیش‌نویس فرانکنشتاین را در خانه‌ای اجاره‌ای در کنار دریاچه ژنو نوشت، عمیقاً درگیر این سوالات بود. او در علوم تبحر داشت و علاوه بر آن، همراه با همسرش پرسی بیش شلی، یک شیمی‌دان آماتور مشتاق بود. لرد بایرون و پزشک شخصی‌اش جان پولیدوری در خانه‌ای همسایه اقامت داشتند. این گروه گفتگوهای فلسفی گسترده‌ای داشتند که به تحقیقات علمی درباره ماهیت زندگی، از جمله گالوانیسم، می‌پرداخت. هنگامی که لرد بایرون از هر عضو گروه خواست تا یک داستان ارواح بنویسند، مری شلی با تلفیق تخیل و واقعیت علمی به شیوه‌ای که قبلاً هرگز انجام نشده بود، پاسخ داد و شاهکاری خلق کرد که نسل‌ها را مجذوب و وحشت‌زده کرده است.

دسته بندی شده در:

برچسب ها: